تبلیغات
˙·٠•●♥ ILOVED ♥●•٠·˙

...

ﺩﻟﮕﯿﺮﻡ
ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺂ ﻭ ﺭﻭﺯﮔﺂﺭﺵ
ﺍﺯ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﻫﺂ ﻭ ﺳﮑﻮﺕ ﻫﺂ !
ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ
ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺧﻨﺪﺁﻥ
ﻣﻨﯽ ﮐﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺂﯾﻢ ﻣﺜﺂﻟﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺜﺂﻝ ﺿﺮﺏ ﺍﻟﻤﺜﻞ!
ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺁﻧﯽ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻋﺠﯿﺐ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺁﯾﻢ !
ﭼﻮﻥ “ ﺗـﻮ ” ، “ﻣﻦ ” ﻧﯿﺴﺘﯽ!



[ 1394/12/9 ] [ 06:52 ب.ظ ] [ ツ ]

...

مثل همیشه تنها توی تختم خوابیدم...
اتاق بوی سیگار میده و در و پنجره بستس.
یکی با دستای داغش داره با موهام بازی میکنه ...از خواب بیدار میشم با صدای خواب آلود میگم بزار بخوابم اذیت نکن!!!!
میگه منم!! مگه از خدا منو نمیخواستی؟! ...
یه مالشی به چشمام میدم و میبینم یه غریبس...
میگم شما؟!
میگه دوستت!
گفتم تا حالا ندیده بودمت- 
میگه همیشه کنارت بودم!اونوقتایی که تنهای تنها سیگار میکشیدی -تو خلوت خودت هزار تا فکر از سرت میگذشت من کنارت بودم!
گفتم یعنی چی؟! متوجه نمیشم!!
دست میکنه تو جیب کناریش و دو نخ سیگار در میاره...- بیا رفیق ... آخرین سیگارت رو با هم میکشیم...
اهان شناختمت ... روزا و شبا از خدا میخواستم که تورو ببینم!!!
گفت میدونم, میدونم ... بگیر رفیق ... اصله اصله !!!دوتایی سیگار دود میکنیم 
سیگاری که آتیش میباره ازش ...تا عمق وجودم رو میسوزونه ولی آرومم میکنه...
بریم؟!
گفتم دیگه برنمیگردیم؟!- گفت نکنه زیر حرفت زدی؟!
گفتم نـــه اصلا! اینجا چیزی نیس که بخوام به خاطرش بمونم!
گفت  پس چرا پرسیدی؟!
گفتم خواستم مطمئن بشم که دیگه برنمیگردم
گفت نه رفیق... آروم بخواب ...
خوابی به رنگ آرامـــش ...



[ 1394/12/9 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ ツ ]

..


کاش نرسه روزی که حسرت همین روزهای تکراری ولی اروم رو بخوریم ..


[ 1394/11/26 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ ツ ]

....

شک نکن ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﻭﻧﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﺗﻮ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺷﺮﺍﻳﻂ ﻛﻨﺎﺭﺗﻮﻧﻦ،

ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﭘﺸﺘﺘﻮﻧﻮ ﺧﺎﻟﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ ...





[ 1394/11/26 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ ツ ]

....



ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﻫﺎﻣﻮ ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﻛﺮﺩﻡ ...

[ 1394/10/10 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ ツ ]

...


ﭘﺮﻧﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺖ، ﺑﻪ ﻗﻔﺲ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: " ﺗـﻘـﺪﯾـﺮ "



[ 1394/09/20 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ ツ ]

....



ﺑـﮕــﺬﺍﺭ ﺑـــﺴـــﻮﺯﯾــﻢ
ﻣــﺎ ﮐـﻪ ﺩﺍﺩﻣـــﺎﻥ ﺑـﻪ ﺁﺳﻤــــﺎﻥ ﻧــــﺮﺳﯿــﺪ
ﺷــﺎﯾـﺪ " ﺩﻭﺩﻣـــﺎﻥ " ﺑـــــــﺮﺳـــﺪ .


[ 1394/09/20 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ ツ ]

...



ﺍﺳﻤﺶ ﭘﺮﻭﺍﺯﻩ ..
ﺷﻤﺎ ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯿﻦ


[ 1394/09/20 ] [ 10:34 ق.ظ ] [ ツ ]

....

ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﺣﺴﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﺴﺘﯽ ﺑﺎﺵ ﺍﺻﻼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﺭﻓﺘﻨﺖ
ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﺍﺻﻼ ﻓﻠﺴﻔﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﻦ ﻋﺸﻖ
ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﺪ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻦ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﺎﻥ ﺳﻬﻢ ﻣﻦ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻭ ﺩﺭﺩ
ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺷﺪ ﻭ ﺳﻬﻢ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﺷﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ツ



[ 1394/09/13 ] [ 01:50 ب.ظ ] [ ツ ]

...

ﻗﺒﻞ ﺗﺮﻫﺎ،ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﯾﺪﻡ

ﺑﻌﺪ ﺗﻠﻔﻦ ﺁﻣﺪ ...

ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻧﺪ .

ﺑﻐﻞ ﻫﺎ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ .

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﺪ ﺻﺪﺍ،

ﺍﻣﺎ ﺻﺪﺍ ﺭﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﯿﺸﻨﯿﺪﯾﻢ ...

ﺣﺘﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻣﺰﺍﺣﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﻓﻮﺕ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ...

ﺑﻌﺪﺗﺮ،ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺁﻣﺪ .

ﺻﺪﺍ ﺭﻓﺖ .

ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺷﺪ ﻧﻮﺷﺘﻦ .

ﻣﺎ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ ...

ﺑﻮﺳﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ

ﺑﻐﻞ ﺭﺍ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ

ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ،ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ " ﻧﻔﺲ " ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ .

ﯾﻌﻨﯽ ﺣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ ...

ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ،ﺻﻮﺭﺗﮏ ﻫﺎ ﺁﻣﺪﻧﺪ .

ﺩﯾﮕﺮ ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯿﻨﻮﺷﺘﯿﻢ .

ﺑﺠﺎﯾﺶ،ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﺞ ﻭ ﻣﻌﻮﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﺎﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺜﻼ ﯾﮏ

ﺑﻮﺳﻪ

ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﺎ ﻫﺮ ﭼﯿﺰﯼ ...

ﭼﻨﺪﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻫﻢ،ﯾﮑﯽ ﺁﺩﺭﺱ ﮐﺎﻧﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ

ﺗﺎ ﭘﯿﺎﻡ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ،ﺁﻣﺪﻡ ﭼﯿﺰﮐﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﺑﺮﺍﯾﺶ .

ﺯﯾﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﺭﺍ ﮔﺸﺘﻢ،ﺩﯾﺪﻡ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ .

ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺣﺘﯽ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻧﻮﺷﺖ !!

ﻣﺎ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻧﻔﺲ ﻭ ﺑﻮﺳﻪ ﻭ ﺑﻐﻞ ﺭﺍ ﻗﺒﻼ ﮐﺸﺘﯿﻢ .

ﻭﻟﯽ ﮐﻠﻤﻪ ...

ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﮐﻠﻤﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺪﻫﻢ .

ﺍﯾﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﺍﺳت



 




[ 1394/09/12 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ ツ ]

...

ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩﻣﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ !

ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎ ﻣﯽ ﻧﺎﻟﯿﻢ . ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ .

ﺩﺭ ﺟﻤﻊ، ﺍﺯ ﺷﻠﻮﻏﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ، ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ

ﮐﻨﯿﻢ .

ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺁﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢ ﺑﯽ

ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﺟﻤﻌﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺲ !

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ

ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ:

ﻣﺪﺭﺳﻪ .. ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .. ﮐﺎﺭ ..

ﺣﺘﯽ ﺩﺭﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ !

ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ ...




[ 1394/09/12 ] [ 11:20 ب.ظ ] [ ツ ]

سرده .... خیلی سرد!!

به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خ دا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت: «اون بیستی که دادی خیلی چسبید» گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.» خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.» نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود






[ 1394/08/29 ] [ 05:01 ب.ظ ] [ ツ ]

...



منصفانه تر بود که هر کس

تاوانِ نفهمی خودش را می داد..




[ 1394/08/22 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ ツ ]

تنها به این دلیل...

گاهی با وجود تمام بدی ها و خیانت ها،

بعضی از آدم ها را به راحتی می بخشی ...

تنها به این دلیل که :
دوست داری همچنان در زندگیت حضور داشته باشند!




[ 1394/08/22 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ ツ ]

....


ﮔﺎﻫﯽ ﺁﺩﻡ ﺗﻪ ﻣﯿﮑﺸﻪ , ﺁﺩﻣﻪ ﺩﯾﮕﻪ!!!
ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﻭﺗﻬﺶ ﮐﻨﯽ ...
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺗﻪ ﮐﺸﯿﺪ ﺑﻮﺩﻭ ﻧﺒﻮﺩﺵ ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ


[ 1394/08/21 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ ツ ]