تبلیغات
˙·٠•●♥ ILOVED ♥●•٠·˙ - ...

...

سرت را بالا میكنی میبینی همه رفته اند، 

چه انهایی كه دستشان را گرفتی چه انهایی كه دستگیرت شدند،


سر بالا میكنی و میبینی ان نوجوانی كه سخت كنجكاو بود جوانی اش را ببیند حال پیرمردی شده بیست و اندی ساله،


نه دیگر روزهای هفته را میداند نه ماه و سال را، 


سر بچرخانی میفهمی تو ماندی و پاكت سیگاری و تكرار زندگی با كوله باری از رفتنها، 
در همین افكار غرقی كه كسی به پشتت میزند: اهای پیرمرد از قطار جا ماندی...




[ 1394/03/13 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ ツ ]